تبليغاتX
برای روزهای تنهایی











































برای روزهای تنهایی

وقتی دارم باهات حرف میزنم یعنی حواسم پیش تو هست و دارم با تو حرف میزنم. یعنی دارم تو رو توی احساسم در اون لحظه شریک می کنم. یعنی اون لحظه کلمه کلمه ای که داره از دهان من خارج می شه، برای این خارج می شه که قرار هست به گوش تو برسه!

بدم میاد وقتی دارم حرف میزنم سرت رو بلند نمی کنی.

این یعنی به حرف من گوش نمی کنی! حرفم که تموم نشده شروع می کنی به حرف زدن. بارها فکر کردم در مورد حرف من قرار تو هم نظر بدی اما می بینم داری مطلب جدیدی رو مطرح می کنی. داری در مورد کارت حرف میزنی. ایده زدی، سوال داری، تعریف داری.

و من نگات می کنم و گوش می کنم

دفعه بعدی که باهات حرف می زنم بازم بدون اینکه نگاه کنی یا همراهی کنی یا با سر حتی تایید کنی حرفم رو تموم می شه جملاتم.

باید دنبال راهی باشم برای حرفام. برای شنیده شدن. برای اینکه وقتی پای سیستمت نشستی نمی بینی منو. دیده نمی شم برات!

و باز دوباره تکرار می شه...


بهتره اتاقم رو عوض کنم! این طوری جلوم نیستی که وقتی چیزی ازت می پرسم 30 - 40 ثانیه صبر کنم تا سرتو بلند کنی و بگی : "چی؟" . و من دوباره تکرار کنم و سریع سرت بره روی مونیتورت و در همون حال یک جواب کوتاه بدی.

و باز دوباره تکرار می شه...

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 13:39 توسط Freedman|

باز هم عواطف و احساسات عجیب و توام مرا به اینجا کشاند. به خانه ی خوبم. این روزها پر بودند از خوبی. از شادی. این روزها خوب بودند. این روزها ما بودیم عشق بود صفا بود. غم بود اما کم بود! و این روزها مدت هاست که منتظر آمدن عاطفه هستم. و می گویند 11 خرداد می آید. سرمست می شوم از احساس بودنش. از دوباره گرفتن دستانش. بغضم می گیرد. واااااااای چه لذتی دارد دوباره نشستن و حرف زدن با تو.

اما غم هم بود. یک بابای مهربان فوت کرد. شوهر خاله ام فوت کرد. مرد بسیار دوست داشتنی بود. دو کودک کوچک هم داشت! هر چند نمی فهمند اما خوب نبودن پدر بدجور احساس می شود گاهی وقت ها! اما غریب رفت. خیلی غریبانه رفت. دلم می سوزد عمیقن. و بغضم هی می آید و هی می گویند عمرش را کرده بود! نمی دانم ملاک این تعیین میزان عمر چیست اما می دانم هزارتا نگرانی در این دنیا داشت. دلم برایش تنگ می شود و نبودش در خانه شان احساس می شود شدید. و فاطمه هی می گوید : "بابام گفت مُردم، قسط قسط قسط... " و تمام. و این آخرین خاطره ی فاطمه از پدرش بود... می دانم نگران خیلی چیزها بود. اما قلب است دیگر. یک لحظه می ایستد و تمام...

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 1:23 توسط Freedman|

خالی نمی شود این بغض لعنتی. هر کاری میکنم خالی نمی شود.

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 22:28 توسط Freedman|

سلام

امروز من به اینجا پناهنده شده ام. من امروز به اینجا امدم تا بنویسم. از دردهایم. از غم هایم. از آدم هایی که نزدیکند. خیلی نزدیک اما راحت می شکنندت. و نیاید روزی که آدم از نزدیک ترینش بخورد! دلم داشت منفجر می شد اینقدر که حرفهایم را نگه داشتم. آدم به چه کسی بگوید؟ دردش را به که بگوید؟ دستش را به که بدهد؟

اینجا اما بود. یکدفعه یادم افتاد اینجا همیشه شنونده خوبی بوده. پس پناهنده شدم. وقتی در نهایت کم لطفی به بدترین چیزها متهم شوی و اجازه ندهند حرفت را بزنی. واای جقدر خوب که اینجا هست. می توان اینجا نوشت. چقدر خوشحالم. 

همیشه فکر میکنم چرا ما آدم ها، عین آدم، نمی توانیم بنشینیم و حرفمان را بزنیم؟ مگر آدم بزرگ نیستیم؟ مگر حرف زدن بلد نیستیم؟ مگر شعور و درک نداریم؟ پس چرا نمی توانیم بنشینیم و درست حرفمان را بزنیم؟ چرا مثل آدمهای ماقبل تاریخ تلاش میکنیم با انواع اصوات بلند و موج دار منظورمان را به طرف برسانیم. کار سختی نیست.

گاهی باید از خواسته هایت بگذری. برخلاف میلت به حداقل ها رضایت دهی. اما میدانی حق تو نیست. سهم تو نیست. خواسته ات نیست. اما چاره چیست؟ غرورت مهم تر است یا خواسته هایت؟


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 21:4 توسط Freedman|

«مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم

گُر گرفتم.

شاملو

مدت ها بود ننوشته بودم. مدت ها بود حتی به اینجا سر هم نزده بودم. دوباره می نویسم. دوباره تکرار می شوم. تکراری جدید و دوباره.

نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 13:14 توسط Freedman|




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت