تبليغاتX
... آزادی، رویایی آزادی


















... آزادی، رویایی آزادی


 قبل از این که sms  رو که بخوندم، داشتیم با بچه ها جلوی در فنی بلند بلند می خندیدیم.

"حکم عاطفه ابلاغ شد. 4 سال حبس"

ما اشتباه می کردیم عاطفه. همه چی رو به راه نشد...

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت21:52توسط Freedman | |

این روزا هیچی مثل قبل نیست. حداقل با قبل خیلی فرق کرده. فضای دانشگاه اون چیزی که می خواستم. استادا نه اما! آموزش نیز هم! اما دوستای خوبی دارم. گروه کوه هم راه انداختیم که عالیه. خونه داشتم اما حالا تنهایی زد زیر دلم و میخوام هم خونه ای شم با آزاده و مریم. خلاصه اینکه خوش خوشانمونه... 

از دانشگاه بیشتر خواهم نوشت. شیرین مامان شد. اون یکی شیرین عروسی کرد. شبنم هم مامان شد. بوی سیگار اذیتم میکنه. جیغ می زدم و از خواب پریدم. نمی دونم از چی ترسیده بودم تو خواب. بچه ها یه سری شون آزاد شدن... عاطفه و مصطفی موندن فقط... با عاطفه حرف زدم و با وجود اینکه داشتم از بغض خفه میشدم کلی خندیدم ... میگم بیشتر بعدن


"کسی صدا زد سهراب... کفش هایم کو؟"

از سهراب کسی خبر نداره؟ گم شده گمونم!

+نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت11:12توسط Freedman | |

 

پرشین بلاگ فیلتر شد!!

یک سایت رو پیدا کردم به نام "کتاب خیلی سبز". باید ببینین. حتمن باید ببینین! چرا خیلی سبز؟ روی این کلیک کنید. بقیه‌ی جاهای سایت رو هم اگه کنکوری بودین ببینین!

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت10:12توسط Freedman | |

 

"آنان كه دست و پاي تو را بند كرده‌اند
ما را اسير قحطي لبخند كرده‌اند"                                           

                                                                                                         «ياغي‌تبار»

پ.ن: تولد عاطفه‌ی عزیزم مبارک

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت11:13توسط Freedman | |

 

پروردگارا : به من بياموز که دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند , عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند به گريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند , به من بياموز تا لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند محبت کنم به کساني که محبتي در حقم نکردند.

* سخته اما باید بتونم! باید با آدما کنار بیام. با عوضی بازی آدما و آدمکا باید کنار اومد.

* این جمله رو نادیا واسم آف گذاشته بود. تو حال و هواش بودم گذاشتم اینجا!

* پروردگارشم حالا شما به دل نگیر!

* از این به بعد تو نشریه با اسم "کمال تعجب" می نویسم!

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت0:39توسط Freedman | |