تبليغاتX
... آزادی، رویایی آزادی


















... آزادی، رویایی آزادی

 

پرشین بلاگ فیلتر شد!!

یک سایت رو پیدا کردم به نام "کتاب خیلی سبز". باید ببینین. حتمن باید ببینین! چرا خیلی سبز؟ روی این کلیک کنید. بقیه‌ی جاهای سایت رو هم اگه کنکوری بودین ببینین!

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت10:12توسط Freedman | |

 

"آنان كه دست و پاي تو را بند كرده‌اند
ما را اسير قحطي لبخند كرده‌اند"                                           

                                                                                                         «ياغي‌تبار»

پ.ن: تولد عاطفه‌ی عزیزم مبارک

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت11:13توسط Freedman | |

 

پروردگارا : به من بياموز که دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند , عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند به گريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند , به من بياموز تا لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند محبت کنم به کساني که محبتي در حقم نکردند.

* سخته اما باید بتونم! باید با آدما کنار بیام. با عوضی بازی آدما و آدمکا باید کنار اومد.

* این جمله رو نادیا واسم آف گذاشته بود. تو حال و هواش بودم گذاشتم اینجا!

* پروردگارشم حالا شما به دل نگیر!

* از این به بعد تو نشریه با اسم "کمال تعجب" می نویسم!

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت0:39توسط Freedman | |

 

بیشتر از یک سال پیش بود که در وبلاگ محسن خواندم، "دوستم تصادف کرد و مُرد".
محسن!‌
دوست من هم تصادف کرد و مُرد.
من به اندازه‌ی تو با دوستم، دوست نبودم. اما یک چیز این وسط عوض نمی‌شود.
دو انسان؛ دو جوان؛ دو تن از آدم‌هایی که داشتند مثل من و تو زندگی می‌کردند، دیگر نیستند.
مسعود هم مثل آمنه تصادف کرد و مُرد. خوشحالم که بهرام زنده ماند!!
روحشان اگر باقی بود شاد باد...

* محمد چند کلیپ برایم میل کرد. دیدم و گریه کردم. دیدم و تنفر تمام وجودم را گرفت. دیدم و فریاد زدم...
* کار جدیدی شروع کرده‌ام.
* خیلی چیزها دارد خیلی سریع و زود تغییر می‌کند.
* به یاد ندا و ترانه...
* به یاد مریم که ۶ سال پیش همین روزها تصادف کرد و عذادارمان کرد.
* به یاد راضیه که ۵ سال پیش همین روزها توسط سرطان بلعیده شد و عذادارمان کرد.
* این روزها دائم صدای جیغ می‌شنوم. صدای سیلی هم می‌شنوم. صدای امید را هم خوب می‌شنوم.
* از سهراب بی‌خبرم. کسی ندیده است او را؟
* نمی‌خواستم تلخ و سرد باشم و بنویسم! اما چیزی غیر از این نیامد فعلن!

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت19:29توسط Freedman | |

 

کنکور هم دادیم و نتایج هم اعلام شد و چشممان روشن شد! رتبه هم جالب توجه نبود! این روزها خاکستری بود و دارد می گذرد. تا مهر ماه هم شهری که باید به آن کوچ کنیم مشخص می شود.

با امید...

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت16:29توسط Freedman | |